تنی به آب زدم و نشستم جلوی کامپیوتر . دوست دارم این همه که ننوشتم را تلافی کنم و با نوشتن خودم را خفه کنم . دوست دارم تنها باشم ، تنهای تنها .........
گم شم بین خطوط ، روی کاغذ سفید و سیاهی قلم . بنویسم و بنویسم و بنویسم .... یه قصه مینوشتم بین من و تو و یه عشقی که هیج جا نبود ..... نه تو شیرین بودی و نه من فرهاد .... من و تو و بودیم و من و تو و من و تو ...
میدونم که هیچ وقت خسته نمیشدم اما نمیدونم تو میموندی کنارم یا نه !
اما تنهایی .....
باراک اوباما در اوج محبوبیت فراوان پیروز انتخابات امریکا شد . دیده های من و شنیده هایم اینه که باراک اوباما بسیار محبوب شده . اوباما در میان جوانان امریکا خیلی جا باز کرده . حتی در میان دبیرستانی هایی که به نظر من به هیچ عنوان سر از مسائل سیاسی و اجتماعی در نمی آورند به طور عجیبی محبوب شده . او را حالا تمام مردم امریکا دوست دارند . به نظر مردم امریکا و صد البته اونهایی که به اوباما رای دادند ، او میتونه اصلاحات فراوانی را خصوصا در موضوع بحران مالی ترتیب بده .

اوباما شاید آینه تمام قد دموکراسی امریکا برای دنیا باشه که صد البته به نظر من فردیست که از طرف خود سیستم به دنیای سیاست معرفی شده اما به هر حال به اون به عنوان یک فردی که رنگین پوست و مسلمان زاده است نگاه نشده . او را به اسم یک مسلمان زاده و یا یک رنگین پوست از بدنه سیاسی جامعه ترد نکردند . او به عنوان یک فردی که متولد کشور امریکا هست از تمام اختیارات و آزادیهای اجتماعی و سیاسی بر خورداره ، این همون موردی که من آن را میپسندم و افسوس که در کشور ما فقط یه مسلمان شیعه هست که آدم به شمار میاد و ایرانیان بهایی و زرتشتی و آشوری و ارمنی و سنی جزو افراد یا میشود گفت جزو اجناس مازاد به حساب می آیند و ایران باستان در حال حاضر فقط ایران اسلامی است ! من نمیدونم کی گفته که یک یهودی ایرانی ناتوان تر از علی کردان میتونه باشه ؟ یا یه ایرانی زرتشتی نمیتونه جایه احمدی نژاد بشه رئیس جمهور یا یه ارمنی نمیتونه بشه وزیر اطلاعات یا یه بهایی نمیتونه بشه وزیر بهداشت و یه ایرانی سنی توان ریاست مجلس را نداره و یا یک آشوری نمیتونه بشه وزیر دادگستری !

خلاصه این که اوباما شد مرد اول قدرتمندترین کشور جهان ، خیلی ها به او چشم بستن و امید دارند که او بتونه تمامی اصلاحات را انجام بده ، جالب اینه که اکثر مردم مهاجر امریکا طرفدار اوباما هستند . در ضمن سفید پوستها یا همون(( وایتها)) که این جا به این اسم معروف هستند بدون کمترین نگاه نژاد پرستانه ایی اوباما را دوست داشتند ، البته بودند و هستند بسیاری دیگر از همین امریکایها که او را به خاطر رنگ پوست دوست نداشته باشند اما اون دوستان بازی را باختند . من هم دوست داشتم اوباما انتخاب بشه که شد و فریاد میلیونها رنگین پوستی باشه که تا همین حالا اونها را به خاطر رنگ پوست دوست ندارند و یا به خاطر رنگ پوست به اونها بدترین نسبتها را میدهند که من به شدت از اون آدمها متنفرم و حالم به هم میخوره . راستی چقدر بدم میاد بگم رنگین پوست یا این که بگم سیاه پوست و یا سفید پوست و یا از روی مذهب در مورد کسی بخواهم تصمیم بگیرم از این تفکرات بیزارم و نفرت دارم . به امید آزادی و برابری تمام مردم جهان !
داشتم به موزیک جاز فرانسه گوش میکردم و در تفکرات خودم قوته ور . به گذشته پرواز کردم اونم با صدای charles aznavour بزرگ . در یک آن تمامی خاطراتم از جلوی چشمانم دویدند . دوران کودکی و نوجوانی و مدرسه . دوران فوتبال گل کوچک و خاطرات بچه گانه ، زمستان و تابستان و پاییز و بهار وطنم ایران را . تاکسی سوار شدن و خرید کردن !! روزهای پر التهاب جام های جهانی را . در کوچه پس کوچه قدم زدن را . از دکه محله نوشابه خریدن و مسابقه سر کشیدن زمزم پر گاز را . وای که چقدر دلتنگ شدم . روزهای نوجوانی و عالم آن دوران . با دوستان به گردش رفتن و زندگی را از عینک نوجوانی دیدن . در یک لحظه اصفهان و تهران را دیدم ، شیراز را دیدم و شاهین شهر را که در آن پا گرفتم .
![]()
تو این مرور خاطرات مشکلات هم زیبایند و دلنشین . روزهای پاییزی و برگ ریزان ایران را با هیچ جا عوض نمیکنم . زمستان و برف و سرمای اصفهان . بهار برایم فصل عاشق شدن بود ، بهار برایم شروعی دوباره بود ، نگاهی دیگر به زندگی و تابستان هم دلنشین بود با شب زنده داریهای دوستانه و ....... اصلآ فکر نمیکردم روزی تاکسی سوار شدن برایم بشود آرزو !! فکر نمیکردم دلتنگ صدای بازی بچه ها شوم . نمیدانستم که روزی بارش برف برایم رویا میشود . زمانی رویاهایم را این طرف جستجو میکردم و به این جور حرفهای غربت نشینان می خندیدم .
(( پس شما هم نخندید )) .........
این جوری که جلوی استعدادای جوون گرفته میشه ها ............... نگین نگفتی !!
دیروز ظهر تپه های دور و ور خونمون بر اثر گرمای زیاد آتیش گرفت . هر ساله این مسله این جا اتفاق می افته . اما جالب این جاست که ظرف چند ساعت آتش را مهار کردند و رفتن پی کارشون . ولی یه مرد دیونه دیگه ایی توی یه پارک با انداختن آتیش سیگار تو زمین گلف یه آتیش سوزی دیگه ایی راه انداخت و یه عالمه آدم و گذاشت سر کار . دیروز بعد از ظهر که کالج بودم دود و آثار آتش سوزی تو فضای کالج اعصابمون را خورد کرده بود . آتیش سوزی دومی از تو کالج هم معلوم بود . عکسهای پایین مال آتش سوزی اول که از تو خونه گرفتم .
عکسها از آرلن گالوسیان : دی


اولیش : از سگ . صدای خرخر سگ با اون نگاش منو به ترس که چه عرض کنم به گریه میانداخت و میندازه !!
دومیش : برق گرفتگی . زدن سیم به برق . آخ اخ که چقدر از زیر این کار در میرفتم . از برق مثل یه سگ میترسم ! دی :
سومیش : از تصادف و مسافرت با اتوبوس یا ماشینه . از ترس تصادف یه لحظه هم نمیخابم حالا میخواد دو روز تو راه باشم . اخه میدونین حیف نیست آدم با تصادف بمیره . دوست دارم اگه قرار شد بمیرم درد نداشته باشه . مهندسی وار شرمو کم کنم (( یه سکته درست حسابی )) آخه من خیلی جون دوستم یعنی از مرگ درد دار میترسم اما از مردن تر و تمیز استقبال هم میکنم !!
چهارمیش : از جنگ . از جنگ خیلی میترسم .
پنجمیش : از آدمایه .................... خیلی میترسم . خیلی زیاد اگه حدس زدین چیه جایه خالی ؟
خب میرسیم به آرزوها .....
به به که چقدر من آرزو دارم .
اولیش : دوست دارام یه فیلم مستند از مشکلات جامعه خودم بسازم . یعنی میگین قد مسعود ده نمکی هم نیستم ؟! بد از این همه خرج چوب و چماق رو سر مردم حالا شده روشنفکر (( خنده )) .
دومیش : یه سری داستان کوتاه بنویسم تو داستانام بزنم تو خط خال همه تمام حرفامو داد بزنم !!! یعنی بنویسم تا نترکم که اگه بترکم ..........
سومیش : قراره یه رستوران با اردی و فرشید وا کنیم و دوشنبه ها داداش گلم تورج عاطف را دعوت میکنیم که یه قهوه بزنیم تو رگ (( آقا من تلخ میخورما )) یه خورده ما رو نصحیت کنه . سه شنبه ها من تو کیچنم در حال آشپزی و از هیچی خبر ندارم . اردی و فرشید بهتر میدونن !! چهار شنبه ها اردی و فرشید تو کیتچن هستن منم با چهار تا از دوستایه دیگم (( محمود - آندره - فرید و ایمان )) قرار مشنگ بازی در بیاریم مثل قدیما اون قدر بخندیم که تبدیل به گریه شه و من چهار تاییشون را از رستوران شوت کنم بیرون ! پنجشنبه ها قرار کارهای خلاف کنیم . اونش دیگه به ما مربوطه . جمعه ها اردی و فرشید میرن نماز جمعه که گناهای روز قبل یر به یر شن . منم میمونم و یه عالمه کار وای خدا اردی زود بعد از نماز جمعه بیاین آآآآآ . شنبه ها قرار همه دوستان مشترک جمع شن و یه بزمی راه بندازیم و در را هم از پشت ببندیم از این جا به بد نمینویسه نمیدونم چرا ..... یکشنبه ها هم چون این رستوران قرار در بلاد کفر باشه تعطیل آقا . یه روز هم ما استراحت کنیم بابا ... اردشیر آخه یادش رفته بود بگه رستوران تو بلاد کفر بر پا میشه !!
چهارمیش : بزنم تو گوش جرج بوش .
پنجمیش : با اوریانا فالاچی مصاحبه میکردم که خدا بیامرزدش اینم از شانس منه والا .... و با فروغ فرخ زاد دوست میشدم و اونو از نزدیک میشناختم . آخ که چقدر عاشقشم ...
برای آخرین بار قرار بود ببینمش . با خودم قرار گذاشته بودم همه حرفهای دلم و بهش بگم . دلم را زدم به دریا و با عجله رفتم به سوی قرار . وای که چقدر دیرم شده بود . با عجله سوار تاکسی شدم . با سکوت داخل ماشین صدای قلبی را میشنیدم که حاکی از یک نگرانی بود . قلبی که به کوچکی قلب یه گنجیشک بود . با خودم داشتم تمرین میکردم که چی بگم یا چه جوری شروع کنم همیشه در صحبت کردن با هاش کم می آوردم و این موضوع به من بیشتر استرس وارد میکرد . می خواستم از روزهایه خوشه گذشته بگم از اون دوست دارمها که نثار هم میکردیم از آن عشق بازیهای همیشگی که .......... ترمز محکم راننده تمام خیالاتم را پاره کرد و من انداخت وسط حقیقتی که برام تلخ بود . آخرین قرار ، آخرین بوسه و آخرین نگاه وای خدایا .

می خواستم از بوی خوش تنش بگم که ، که دیوانه ام میکرد . می خواستم از آروزهای خودمان بگم ، می خواستم از ....... گرمم شده بود . کی میرسم ای خدا دل تو دلم نبود . آقا مرسی پیاده میشم ، پول را دادم و به سرعت دویدم تا به حال این قدر با جدیت راهی را ندوییده بودم . قرار ما همان نیمکت پوسیده و رنگ و رو رفته ایی بود که با هم آشنا شدیم روزی که با شاخه گلی سرخ که نثارش کردم عاشقش شدم و دلم را هم دادم . روزی که آن شاخه گل را بهترین هدیه عمرش خواند . روزی که تمام وجودم را به اون هدیه کردم . اولین پیچ را که رد کردم بی اختیار سرعتم را کم کردم . پاهام نایه رفتن نداشت و تمامی وقتی را که دویدم را تو اون مسیر کوتاه راه رفتم انگار داشتم میرفتم در جهنم را باز کنم هیچ کس نبود هیچ کس . به نیمکت که رسیدم یه شاخ گل سرخ دیدم همانی که که عاشقم کرد حالا تمامی آرزوهام را ویران میکرد همانی که زیباییش سیرم نمیکرد حالا داشت حالم را به هم میزد . همانی که روزگاری امید زندگی در دلم کاشت داشت سرخیش جانم را میسوزاند و تباهم میکرد ، گریه کردن هم یادم رفته بود دوست داشتم زار بزنم اما صدام در نمیومد ، اون شاخه گل سرخ همانی که به من زندگی بخشید و عاشقم کرد داشت جانم را میگرفت .
ای بهار ، ای بهار ، ای بهار ،
تو پرنده ات رها ، بنفشه ات به بار
می وزی پر از ترانه ، می رسی پر از نگار !
هر کجا که رهگذار توست
شاخه ایی ارغوان ، شکوفه ریز
خوشه اقاقیا ستاره بار !
لشکر تو طلایه دار !

بوی نرگسی که میکنی نثار
برگ تازه ایی که میدهی به شاخسار
چهره تو
در فضای کوچه باغ
شعر دلنشین روزگار ، آفرین آفریدگار .

شعر از: فریدون مشیری
![]()
فعلآ تمامی اخبار کشور امریکا به انا نیکول اسمیت بر میگردد . بازار زرد نویسان امریکایی داغ داغ است . نیکول اسمیت که یک مدل سکسی معروف در کشور امریکاست در عین ناباوری در گذشت . او که شهرت کار مدیلنگش را مدیون مجله و کمپانی پلی بوی است ، اوج معروفیت و محبوبیتش به سال نود و دو تا نود و چهار باز میگردد . او همسر میلیونر نفتی (( مارشال )) هم میباشد که تا زمانی که زنده بود در جنگ حقوقی برای تصاحب میلیونها دلار به جا مانده از مارشال بود . جنگ او با پسر مارشال با مرگ نیکول اسمیت بی نتیجه مانده اما از طرفی دختر پنج - شش ماهه به جا مانده از نیکول اسمیت حالا از افراد خوش شانس دریافت این پول هنگفت میباشد از طرفی پدر این دختر مشخص نشده و از آنجایی که خانم نیکول اسمیت احتمالآ دوست پسرای فراوانی داشته همه به دنبال پدر این کودک معصومند !! راستی از بابای این دخترک خبر ندارید !!