تبليغاتX
دایره

شهر وین در کنار رودخانه دانوب بنا شده . مقداری در مورد شهر وین بگم که این شهر از لحاظ شهر سازی بافت قدیمی خودش را کاملآ حفظ کرده . تمامی ساختمانهای خصوصی این شهر از لحاظ نمای بیرونی همان نمای قدیمی خودشان را دارند . نوسازی ساختمانهای خصوصی (( نمای بیرونی )) جزو جرمهای سنگین در شهر وین به حساب میاید . البته نوسازی ساختمان از داخل هیچ ایرادی ندارد . ساختمانهای سنگی با نماهای مختلف و رنگ و روی پریده ساختمانها ، کوچه های باریک ، لوکالها (( کافه های هر محله )) قطار روی زمین ، و سر سبزی شهری در میان بناهای سنگی زیبا شهر وین را به شهری زیبا و آرام تبدیل کرده است . (( وای که چقدر دلم برای وین تنگ شده ))

چند عکس در این رابطه :

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 2:10  توسط آرلن گالوسیان  | 

فرودگاه وین :

بانوان هم سفر همگی با برداشتن روسری ((۹۸)) درصد هواپیما همچون زندانیانی که آزاد شداند منتظر خارج شدن از هواپیما هستند . با خسته نباشید به کاپیتان حسنپور (( خلبان)) و خدمه از هواپیما خارج شدیم که باران به ما خوش آمد گفت . پس از انجام کارها و تحویل بارها به همراه سوان وارد بخش داخلی فرودگاه شدیم . پسر عموی سوان (( سوان دوستم و هم اتاقیم در وین )) منتظر ما بود اسمش سرژیک بود که هفت سالی بود که در وین زندگی میکرد پسری با دلی پاک و خوش چهره . خلاصه گیج و منگ بودیم . (( آنهایی که بدون تجربه دست به سفر خارج از کشور زده اند منظور من را میفهمند )) فرودگاه ویین از شهر نیم ساعتی دور بود . سوار(( اشنلبان )) شدیم (( نوعی قطارکه مسیر فرودگاه و وین را پوشش میداد )) و راهی ویین شدیم . تو فکر همه چیز بودیم حتی بازی ایران و پرتقال . خلاصه در کوچه پس کوچه های وین در حال رفتن به منزل سرژیک بودیم که صدایی توجه من را جلب کرد گللللللللللللللللللللللللللللل . سرژیک گفت ایران گل خورده آخه این جا کافه اسپانیش هاست . سنگینی بار و غمم چند برابر شد . وارد خانه سرژیک که شدیم بدن تلف کردن وقت تلویزیون را روشن کردیم که دیدم میرزاپور روبروی پنالتی حریف ایستاده و گلللللللللللللللللللللللل دوم واییییییییییییییییییی خدا . بازی را نیمه کاره رها کردم و رفتم دوش بگیرم . حوصله نداشتم . بعد از کمی استراحت سرژیک گفت بریم بیرون تا یه جای زیبا رو نشانتون بدم .

کلیسای سوخته یا همان (( اشتفان پلاتز )) .

روایت بود که این کلیسا در جنگ جهانی دوم به وسیله آلمانها سوزانده شده که مردم در آن به هنگام حملات متفقین با هواپیما خصوصآ در شب این کلیسا از دید هواپیماهای متفقین در امان باشه و مردم در آن پناه بگیرند .

عکسهایی از کلیسای اشتفان پلاتز یا (( کلیسای سوخته ))

اگر دقت کرده باشین دیواره های کلیسا سیاه هستند که در حال باز سازی و سفید کردن دیواره ها هستند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 4:19  توسط آرلن گالوسیان  | 

هواپیما که از باند فرودگاه مهر آباد بلند شد نفسم تو سینه حبس شده بود . نگاهه ملتمسانه من از اون بالا به ایران و حس ترک وطن داشت قلبم و فشار میداد . تازه اون موقع بود که میفهمیدم ترک وطن یعنی چی . از اون بالا مثله یه بچه کوچوله که دارن اون را از پدرش جدا میکنند داشتم به ذره ذره خاک وطنم نگاه میکردم . تا به حال نشده بود که از دیدن کویر و بیابان لذت ببرم اما این بار این نگاه با تمامی نگاهایه قبلی فرق داشت . آیا به راستی داشتم ترک وطن میکردم ؟ وقت لعنتی هم در حال دویدن بود . انگاری همه دست به دست هم داده بودند که منو از دیدن آخرین تصاویر وطن محروم کنند . یاد پدر و مادرم و دوستام افتادم که با شنیدن بلند شدن هواپیما از روی باند با چه حسی راه منزل را پیدا خواهند کرد ؟ لحظات تند و تند گذشت که به یک باره خلبان اعلام کرد که از مرز کشور خارج شدیم که به یک باره دلم ریخت و عرق سردی رویه پیشانیم نشست ، برای فرار از این حس و حالت با دوستم در این سفر و همخوانه ام در کشور اتریش شروع به صحبت کردم تا بتونیم از این حس و حال در بیایم  . دیگه از اون بالا هیچ چیز زیبا نبود . حتی دریای سیاه . بگذریم سبزی قاره سبز را که دیدیم مقداری حالمون بهتر شد که با زدن حرفای خنده دار و به قولی دلقک بازی در آوردن مقداری از غممان را کم کردیم . وقتی نام کشور اتریش را از زبان خلبان شنیدیم نگاهی به پایین انداختیم و سر سبزی این کشور در اولین نگاه نظرم را جلب کرد . شهر وین آنقدر ها هم بزرگ نبود . اما زیبا یود . خانه های شیروانی با رنگها آجری سقفهایشان زیبایی و جلوه خاصی را از آن بالا نشان میداد .

عکسهایی را از بالای شهر ویین میبینید که آنها را از اینترنت کش رفتم . سعی میکنم با نشان دادن عکسهای آنجا و معرفی جاهای زیبای این شهر شما را هم با این شهر زیبا در روزهای آینده آشنا کنم .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:16  توسط آرلن گالوسیان  | 

شنبه بیست و هفت خرداد پروازم بود . دو روزی را زودتر به تهران آمدم . دوروزی که بدتریم روزهای عمرم بود ، نفسم بالا نمی آمد . شدت ناراحتی قدرت تنفس و تفکر را از من گرفته بود . دو روزی زودتر آمدم که با دوستان و آشنایان تهرانی آخرین دیدار را داشته باشم . روزهایی که تب جام جهانی دنیا را در گرمایش می سوزاند اما من همچون دیوانه ایی که قدرت هیچ کاری را نداره فقط در خود میگریستم و دیوانه وار در خیابانهای تهران میگشتم و اشک میریختم . از باجه تلفن عمومی شماره تورج عاطف عزیز را گرفتم خیلی دوست داشتم او را از نزدیک ببینم گپی با هم بزنیم و درد دلی با تورج داشته باشم اما باز هم با بد شانسی نتوانستم تورج عزیز را هم ببینم . از یک ماهه قبل از ترک ایران نخوابیدم یعنی درست و حسابی خواب به چشمانم نیامد و دو روز آخر را هم که هیچ .........

پرواز ساعت ۱۰ صبح بود . ساعت ۷ در فرودگاه بودم در فرودگاه همه مسافرانی که همچون من بار سفر را به قصد ترک دیار بسته بودند در حال صحبت بودند . آن اوائل گپ و خنده بود که با نزدیک شدن به ساعت رفتن به قسمت داخلی فرودگاه ((برای تحویل بارها )) چهره ها پژمرده تر میشد که کم کم پژمردگی صورت با خیسی چشمها و گونه ها همراه شد . همه در حال گریه بودند .

با تمام وجود جلوی اشکهایم را گرفتم و درخود اشک ریختم . اشک ریختن از سنگینی دوری از خانواده و وطن و دوستان کم میکرد اما من خود خوری را ترجیح دادم . به دنبال مادرم بودم از فرط ناراحتی در بیرون از سالن انتظار زیر درختی تک و تنها ایستاده بود . از دور صدایش کردم . انگار که دلش نمی خواست به طرفم بیاید . قدمهایش سنگین بود تا به حال اشک مادرم را ندیده بودم اما ...................

زمان خدا حافظی پدر و مادرم را در آغوش گرفتم هر دو میگریستند . دوستانم هم به گریه افتادند وای که چقدر به گریه احتیاج داشتم اما باز هم خود خوری ..........

تحویل بارها هم به سرعت انجام گرفت و روی پله های فرودگاه ایستادم . بارها این صحنه را در فیلمها و سریالها دیده بودم اما این بار نقش اول این فیلم من بودم . به عزیزان پشت شیشه نگاه میکردم انگار خشکم زده بود . بی حرکت مثل مترسکی به حرکت دست آنها نگاه میکردم ......... ضربان قلبم و گرمای تنم غیر قابل باور بود . به سختی به راهم ادامه دادم در دل گفتم (( آیا امکان داره یک باره دیگه همه را ببینم ، آیا باز هم میتوانم مادرم را در آغوش بگیرم آیا میتوانم بار دیگر گرمای دست پدر را حس کنم ؟ ))

هواپیما که از زمین بلند شد در دل یک خواهش از خدا داشتم (( یک باره دیگه .....))

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:2  توسط آرلن گالوسیان  |