حوصله هیچ کسی و ندارم . دوست دارام فرار کنم از همه ، دوست ، آشنا ، فامیل ، مردم ، همهههههههه . دوست دارام برم یه کشوری که هیچ کسی و نشناسم . دوست دارم برم جایی که همیشه هواش ابری باشه و خورشید خانم را هیچ وقت نبینم . دوست دارام برم جایی و هیچ کس ندونه که من کجام .
دوست دارام در قاره سبز اروپا در کشوری آرام زندگیم و دنبال کنم . در اوج جوانی دیگه تحمل هیچ چیز و هیچ کسی و ندارم . دوست دارم تنها باشم . تنهای تنها ...... از زندگی در این جا خیلی زود خسته شدم . زندگی لس آنجلسی یعنی دوروغ ، به دروغ لبخند زدن به دروغ سلام و احوالپرسی کردن و به دروغ زندگی کردن . این جا تمام غصه این مردم کوتوله به رخ کشیدن داشته های هم دیگره .
تویه میهمانیها بحثها خنده داره !! تویه میهمانیها مثل فرش قرمز هالیوود میان که بگن این لباس نو را خریدم و امروز این همه پول برای این کیف و گوشوارم دادم . اگه از مووفقیتی حرف بزنی همه به دروغ می خندن اما در پشت کله خالیشان به قول بزرگ بانویه شعرمان (( طناب دارت را میبافند )) .
شاید باورش سخت باشه اما دوستی میگفت : آرلن روزی که پس از سالیان زحمت کشیدن به سختی مغازه ایی خریدم تمامی بستگان من و همسرم به نوعی با من قطع رابطه کردن !!!!
از اون جایی که همیشه یه کله شق به تمام معنا بودم و همیشه بر خلاف جریان آب شنا کردم در تمامی کارهایم روبروی خیلیها بر عکس کار میکنم : با لباسهای معمولی به میهمانی ها میروم ! (( من که همیشه تو لباس پوشیدن حساس بودم و زیباترینها را از نظر خودم میپوشیدم برای خودم و نه دیگران )) مثلآ جایی که باید لباس مجلسی تنم کنم با جین کهنه و سر تا سر پاره به میهمانی میرم !!! جایی که فلان پسر و دختر چشم همه را با قیمتهای گنده گنده در میارن منم بنا بر دهن کجی با جین پاره و یه تیشرت بیست و نه دلاری و آل استار ۳۵ دلاری و جین پاره چهل دلاری که با ته آن کف خیابون را جارو میزنم (( میره زیر کفشام )) مثل یه بچه چیپ (( چیپ یعنی ارزون ، البته میدونم که میدونین )) میرم وسطشون !! اونا از پولا و ثروتشون و فلان چیز حرف میزنن منم تو فکر ........
منم تو فکر یه جایه آرومم که توش پول حرف اول و آخر رو نزنه ! که پول توش بین انسانیت و انسانها دیوار نکشه که پول جای عشق واقعی را نگیره ! که پول به یه آدمی که هیچی نیست شخصیت کاذب نده که ............
وای که دارم خفه میشم ......
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 2:25 توسط آرلن گالوسیان
|
دختری در قاب پنجره :
در دل نویسنده و نگاه نویسنده در این کتاب فقط به یک موضوع نیست . نویسنده سعی کرده در کنار نگاه انتقاد آمیز به جامعه مرد سالار و سنت زشت جامعه ما از دیگر مشکلات جامعه هم سخن بگه . شرح ماجرا که بیشتر به ازدواجهای اجباری جامعه سنت زده ما نوشته شده ، اما در حین داستان به خود کامگی پدر و مادران ما هم میپردازه . پدر و مادرانی که پشت نام مقدس پدر و مادر چه ظلمها که به فرزندان خودشان نمیکنند .
هیچ بودن فرزندان در خانواده هم از دیگر نمونه های انتقاد نویسنده به این جامعه سنت زده است که در پایان آن از طرف پریناز شکسته میشه . پریناز به دختر کوچولو خودش ناز بانو می فهمونه که در حال بزرگ شدن و میتونه با زدن روژ لب به استقبال جوانی بره روژ لبی که در قرن بیست و یکم در میان قسمت اعظمی از جامعه ما یک تابو به تمام معنا پنداشته میشه !!
جدا نشستن زن و مرد و یا بالا و پایین نشستن و توهین به شخصیت والای زنان ما از دیگر تلنگرهای تورج عاطف در قصه میباشد . امروز روز هم در جامعه ما این چنین به شخصیت زن شلاق میزنند و او را به چشم جنسی برایش تعین تکلیف میکنند . پوشاندن روی زن در حین دیالوگ با مرد غریبه و یا نگاه نکردن زن و مرد در زمان گفتگو به یکدیگر و کشیدن دیواری به نام نامحرم بین زنان و مردان هم از دیگر مشکلات فراوان ما در جامعه ایست که بویی از فرهنگ ایرانی از آن نمی آید و همگی بر گرفته از فرهنگ قوم عرب است !!
شاید از دید خیلی از خانمها و آقایان این فرهنگ کشورمان باشه اما من هم بسان تورج عاطف فکر نمیکنم چانه زدن دو مرد بر سر ازدواج دو نوجوان بر گرفته از فرهنگ ایرانیان باشه ! حال شاید به خاطر داشتن آلت جنسی درازتر مرد توان انتخاب کردن را داشته باشه اما زنان ما بسیاری به عنوان کالا و یا هدیه و شاید هم غمار یک عمر بدون ذره ایی احساس خوشبختی و عشق به مرد زندگیشان سالیان سال بوی گند شوهرشان که نه ، صاحب شان را تحمل کرده اند و فقط به کفن سفید فکر کرده اند که جز این فکر کردن هم گناه کبیره به حساب می آید .
اما بزرگترین درد تورج در این کتاب نبود عشق در جامعه و میان مردمانمان است . بزرگترین ضربه ایی که یک جامعه نا خواسته متحمل میشه نبود عشق در میان شهروندان جامعه است . نبود عشق در میان مردم همانی است که شعرای بزرگ کشورمان به سخره گرفته میشوند . دست بر روی زنان بلند میشود ، کودکان در جامعه هیچ پنداشته میشوند و قدرت تصمیم گیری ندارند و ...... بسیاری از مسائل و مشکلات دیگر که در میان خطوط این قصه میتوان آن را لمس کرد .
دختری در قاب پنجره را به همه پیشنهاد میکنم . با خواندن این قصه میتوانیم حتی در جای جای آن تصویر و مشکلات خودمان را در آن ببینیم !! آینه ایی تمام قد از مشکلات جامعه ایی که خودش را وامدار خیلی از ........................ میدونه !!!
کتاب دختری در قاب پنجره را میتوانید آن لاین هم خریداری کنید . برای خرید میتوانید به این سایتها مراجعه کنید .
www.persianbook.net
www.iiketab.com
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:39 توسط آرلن گالوسیان
|
رفتم دم در سی ان ان (( دلتون بسوزه ، خصوصآ اردی )) یه لحظه به خودم قبولاندم که ای پسر تو خبرنگار سی ان انی و دویدم تو با یه قیافه حق به جانب که انگاری با یه عالمه کار دارم میرم تو . دو تا از اون گنده بکا که ما بهشون میگیم بادیگارد ایستادن جلوی من و گفتن کجا آقا پسر گفتم : به جون خودم چند روز استخدام شدم دارم میرم تو ! زدند زیر خنده منم تا دیدم ۳ شدم گفتم نه بابا شوخی بود دارم میرم تو با کریستسن امانپور قرار مصاحبه دارم اخه منم ایرونیم !! بازم خندیددن و گفتن برو بچه اون که الان این جا نیست اون الان انگلیس . ۳ شو اومدم بگیرم گفتم آره خوب میدونم قرار با لری کینگ مصاحبه کنم سفارشمو کریستین جون کرده بابا اشتپ شد . گفتن : بچه برو بیرون تا بیرونت نکردیم ، گفتم بابا آندرسون کوپر و که میشناسین تو محله ما میشنین بگین آرلن اومده که با این حرفم گذاشتن دنبالم . من بدو اون دو تا نره خرا بدو من بدو اون دو تا نره خرا بدو .
این جوری که جلوی استعدادای جوون گرفته میشه ها ............... نگین نگفتی !!
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 23:19 توسط آرلن گالوسیان
|