دیروز ظهر تپه های دور و ور خونمون بر اثر گرمای زیاد آتیش گرفت . هر ساله این مسله این جا اتفاق می افته . اما جالب این جاست که ظرف چند ساعت آتش را مهار کردند و رفتن پی کارشون . ولی یه مرد دیونه دیگه ایی توی یه پارک با انداختن آتیش سیگار تو زمین گلف یه آتیش سوزی دیگه ایی راه انداخت و یه عالمه آدم و گذاشت سر کار . دیروز بعد از ظهر که کالج بودم دود و آثار آتش سوزی تو فضای کالج اعصابمون را خورد کرده بود . آتیش سوزی دومی از تو کالج هم معلوم بود . عکسهای پایین مال آتش سوزی اول که از تو خونه گرفتم .
عکسها از آرلن گالوسیان : دی


اولیش : از سگ . صدای خرخر سگ با اون نگاش منو به ترس که چه عرض کنم به گریه میانداخت و میندازه !!
دومیش : برق گرفتگی . زدن سیم به برق . آخ اخ که چقدر از زیر این کار در میرفتم . از برق مثل یه سگ میترسم ! دی :
سومیش : از تصادف و مسافرت با اتوبوس یا ماشینه . از ترس تصادف یه لحظه هم نمیخابم حالا میخواد دو روز تو راه باشم . اخه میدونین حیف نیست آدم با تصادف بمیره . دوست دارم اگه قرار شد بمیرم درد نداشته باشه . مهندسی وار شرمو کم کنم (( یه سکته درست حسابی )) آخه من خیلی جون دوستم یعنی از مرگ درد دار میترسم اما از مردن تر و تمیز استقبال هم میکنم !!
چهارمیش : از جنگ . از جنگ خیلی میترسم .
پنجمیش : از آدمایه .................... خیلی میترسم . خیلی زیاد اگه حدس زدین چیه جایه خالی ؟
خب میرسیم به آرزوها .....
به به که چقدر من آرزو دارم .
اولیش : دوست دارام یه فیلم مستند از مشکلات جامعه خودم بسازم . یعنی میگین قد مسعود ده نمکی هم نیستم ؟! بد از این همه خرج چوب و چماق رو سر مردم حالا شده روشنفکر (( خنده )) .
دومیش : یه سری داستان کوتاه بنویسم تو داستانام بزنم تو خط خال همه تمام حرفامو داد بزنم !!! یعنی بنویسم تا نترکم که اگه بترکم ..........
سومیش : قراره یه رستوران با اردی و فرشید وا کنیم و دوشنبه ها داداش گلم تورج عاطف را دعوت میکنیم که یه قهوه بزنیم تو رگ (( آقا من تلخ میخورما )) یه خورده ما رو نصحیت کنه . سه شنبه ها من تو کیچنم در حال آشپزی و از هیچی خبر ندارم . اردی و فرشید بهتر میدونن !! چهار شنبه ها اردی و فرشید تو کیتچن هستن منم با چهار تا از دوستایه دیگم (( محمود - آندره - فرید و ایمان )) قرار مشنگ بازی در بیاریم مثل قدیما اون قدر بخندیم که تبدیل به گریه شه و من چهار تاییشون را از رستوران شوت کنم بیرون ! پنجشنبه ها قرار کارهای خلاف کنیم . اونش دیگه به ما مربوطه . جمعه ها اردی و فرشید میرن نماز جمعه که گناهای روز قبل یر به یر شن . منم میمونم و یه عالمه کار وای خدا اردی زود بعد از نماز جمعه بیاین آآآآآ . شنبه ها قرار همه دوستان مشترک جمع شن و یه بزمی راه بندازیم و در را هم از پشت ببندیم از این جا به بد نمینویسه نمیدونم چرا ..... یکشنبه ها هم چون این رستوران قرار در بلاد کفر باشه تعطیل آقا . یه روز هم ما استراحت کنیم بابا ... اردشیر آخه یادش رفته بود بگه رستوران تو بلاد کفر بر پا میشه !!
چهارمیش : بزنم تو گوش جرج بوش .
پنجمیش : با اوریانا فالاچی مصاحبه میکردم که خدا بیامرزدش اینم از شانس منه والا .... و با فروغ فرخ زاد دوست میشدم و اونو از نزدیک میشناختم . آخ که چقدر عاشقشم ...