برای آخرین بار قرار بود ببینمش . با خودم قرار گذاشته بودم همه حرفهای دلم و بهش بگم . دلم را زدم به دریا و با عجله رفتم به سوی قرار . وای که چقدر دیرم شده بود . با عجله سوار تاکسی شدم . با سکوت داخل ماشین صدای قلبی را میشنیدم که حاکی از یک نگرانی بود . قلبی که به کوچکی قلب یه گنجیشک بود . با خودم داشتم تمرین میکردم که چی بگم یا چه جوری شروع کنم همیشه در صحبت کردن با هاش کم می آوردم و این موضوع به من بیشتر استرس وارد میکرد . می خواستم از روزهایه خوشه گذشته بگم از اون دوست دارمها که نثار هم میکردیم از آن عشق بازیهای همیشگی که .......... ترمز محکم راننده تمام خیالاتم را پاره کرد و من انداخت وسط حقیقتی که برام تلخ بود . آخرین قرار ، آخرین بوسه و آخرین نگاه وای خدایا .

می خواستم از بوی خوش تنش بگم که ، که دیوانه ام میکرد . می خواستم از آروزهای خودمان بگم ، می خواستم از ....... گرمم شده بود . کی میرسم ای خدا دل تو دلم نبود . آقا مرسی پیاده میشم ، پول را دادم و به سرعت دویدم تا به حال این قدر با جدیت راهی را ندوییده بودم . قرار ما همان نیمکت پوسیده و رنگ و رو رفته ایی بود که با هم آشنا شدیم روزی که با شاخه گلی سرخ که نثارش کردم عاشقش شدم و دلم را هم دادم . روزی که آن شاخه گل را بهترین هدیه عمرش خواند . روزی که تمام وجودم را به اون هدیه کردم . اولین پیچ را که رد کردم بی اختیار سرعتم را کم کردم . پاهام نایه رفتن نداشت و تمامی وقتی را که دویدم را تو اون مسیر کوتاه راه رفتم انگار داشتم میرفتم در جهنم را باز کنم هیچ کس نبود هیچ کس . به نیمکت که رسیدم یه شاخ گل سرخ دیدم همانی که که عاشقم کرد حالا تمامی آرزوهام را ویران میکرد همانی که زیباییش سیرم نمیکرد حالا داشت حالم را به هم میزد . همانی که روزگاری امید زندگی در دلم کاشت داشت سرخیش جانم را میسوزاند و تباهم میکرد ، گریه کردن هم یادم رفته بود دوست داشتم زار بزنم اما صدام در نمیومد ، اون شاخه گل سرخ همانی که به من زندگی بخشید و عاشقم کرد داشت جانم را میگرفت .