ای بهار ، ای بهار ، ای بهار ،
تو پرنده ات رها ، بنفشه ات به بار
می وزی پر از ترانه ، می رسی پر از نگار !
هر کجا که رهگذار توست
شاخه ایی ارغوان ، شکوفه ریز
خوشه اقاقیا ستاره بار !
لشکر تو طلایه دار !

بوی نرگسی که میکنی نثار
برگ تازه ایی که میدهی به شاخسار
چهره تو
در فضای کوچه باغ
شعر دلنشین روزگار ، آفرین آفریدگار .

شعر از: فریدون مشیری
شهر وین در کنار رودخانه دانوب بنا شده . مقداری در مورد شهر وین بگم که این شهر از لحاظ شهر سازی بافت قدیمی خودش را کاملآ حفظ کرده . تمامی ساختمانهای خصوصی این شهر از لحاظ نمای بیرونی همان نمای قدیمی خودشان را دارند . نوسازی ساختمانهای خصوصی (( نمای بیرونی )) جزو جرمهای سنگین در شهر وین به حساب میاید . البته نوسازی ساختمان از داخل هیچ ایرادی ندارد . ساختمانهای سنگی با نماهای مختلف و رنگ و روی پریده ساختمانها ، کوچه های باریک ، لوکالها (( کافه های هر محله )) قطار روی زمین ، و سر سبزی شهری در میان بناهای سنگی زیبا شهر وین را به شهری زیبا و آرام تبدیل کرده است . (( وای که چقدر دلم برای وین تنگ شده ))
چند عکس در این رابطه :









فرودگاه وین :
بانوان هم سفر همگی با برداشتن روسری ((۹۸)) درصد هواپیما همچون زندانیانی که آزاد شداند منتظر خارج شدن از هواپیما هستند . با خسته نباشید به کاپیتان حسنپور (( خلبان)) و خدمه از هواپیما خارج شدیم که باران به ما خوش آمد گفت . پس از انجام کارها و تحویل بارها به همراه سوان وارد بخش داخلی فرودگاه شدیم . پسر عموی سوان (( سوان دوستم و هم اتاقیم در وین )) منتظر ما بود اسمش سرژیک بود که هفت سالی بود که در وین زندگی میکرد پسری با دلی پاک و خوش چهره . خلاصه گیج و منگ بودیم . (( آنهایی که بدون تجربه دست به سفر خارج از کشور زده اند منظور من را میفهمند )) فرودگاه ویین از شهر نیم ساعتی دور بود . سوار(( اشنلبان )) شدیم (( نوعی قطارکه مسیر فرودگاه و وین را پوشش میداد )) و راهی ویین شدیم . تو فکر همه چیز بودیم حتی بازی ایران و پرتقال . خلاصه در کوچه پس کوچه های وین در حال رفتن به منزل سرژیک بودیم که صدایی توجه من را جلب کرد گللللللللللللللللللللللللللللل . سرژیک گفت ایران گل خورده آخه این جا کافه اسپانیش هاست . سنگینی بار و غمم چند برابر شد . وارد خانه سرژیک که شدیم بدن تلف کردن وقت تلویزیون را روشن کردیم که دیدم میرزاپور روبروی پنالتی حریف ایستاده و گلللللللللللللللللللللللل دوم واییییییییییییییییییی خدا . بازی را نیمه کاره رها کردم و رفتم دوش بگیرم . حوصله نداشتم . بعد از کمی استراحت سرژیک گفت بریم بیرون تا یه جای زیبا رو نشانتون بدم .
کلیسای سوخته یا همان (( اشتفان پلاتز )) .
روایت بود که این کلیسا در جنگ جهانی دوم به وسیله آلمانها سوزانده شده که مردم در آن به هنگام حملات متفقین با هواپیما خصوصآ در شب این کلیسا از دید هواپیماهای متفقین در امان باشه و مردم در آن پناه بگیرند .
عکسهایی از کلیسای اشتفان پلاتز یا (( کلیسای سوخته ))


اگر دقت کرده باشین دیواره های کلیسا سیاه هستند که در حال باز سازی و سفید کردن دیواره ها هستند .
هواپیما که از باند فرودگاه مهر آباد بلند شد نفسم تو سینه حبس شده بود . نگاهه ملتمسانه من از اون بالا به ایران و حس ترک وطن داشت قلبم و فشار میداد . تازه اون موقع بود که میفهمیدم ترک وطن یعنی چی . از اون بالا مثله یه بچه کوچوله که دارن اون را از پدرش جدا میکنند داشتم به ذره ذره خاک وطنم نگاه میکردم . تا به حال نشده بود که از دیدن کویر و بیابان لذت ببرم اما این بار این نگاه با تمامی نگاهایه قبلی فرق داشت . آیا به راستی داشتم ترک وطن میکردم ؟ وقت لعنتی هم در حال دویدن بود . انگاری همه دست به دست هم داده بودند که منو از دیدن آخرین تصاویر وطن محروم کنند . یاد پدر و مادرم و دوستام افتادم که با شنیدن بلند شدن هواپیما از روی باند با چه حسی راه منزل را پیدا خواهند کرد ؟ لحظات تند و تند گذشت که به یک باره خلبان اعلام کرد که از مرز کشور خارج شدیم که به یک باره دلم ریخت و عرق سردی رویه پیشانیم نشست ، برای فرار از این حس و حالت با دوستم در این سفر و همخوانه ام در کشور اتریش شروع به صحبت کردم تا بتونیم از این حس و حال در بیایم . دیگه از اون بالا هیچ چیز زیبا نبود . حتی دریای سیاه . بگذریم سبزی قاره سبز را که دیدیم مقداری حالمون بهتر شد که با زدن حرفای خنده دار و به قولی دلقک بازی در آوردن مقداری از غممان را کم کردیم . وقتی نام کشور اتریش را از زبان خلبان شنیدیم نگاهی به پایین انداختیم و سر سبزی این کشور در اولین نگاه نظرم را جلب کرد . شهر وین آنقدر ها هم بزرگ نبود . اما زیبا یود . خانه های شیروانی با رنگها آجری سقفهایشان زیبایی و جلوه خاصی را از آن بالا نشان میداد .
عکسهایی را از بالای شهر ویین میبینید که آنها را از اینترنت کش رفتم . سعی میکنم با نشان دادن عکسهای آنجا و معرفی جاهای زیبای این شهر شما را هم با این شهر زیبا در روزهای آینده آشنا کنم .
![]()
فعلآ تمامی اخبار کشور امریکا به انا نیکول اسمیت بر میگردد . بازار زرد نویسان امریکایی داغ داغ است . نیکول اسمیت که یک مدل سکسی معروف در کشور امریکاست در عین ناباوری در گذشت . او که شهرت کار مدیلنگش را مدیون مجله و کمپانی پلی بوی است ، اوج معروفیت و محبوبیتش به سال نود و دو تا نود و چهار باز میگردد . او همسر میلیونر نفتی (( مارشال )) هم میباشد که تا زمانی که زنده بود در جنگ حقوقی برای تصاحب میلیونها دلار به جا مانده از مارشال بود . جنگ او با پسر مارشال با مرگ نیکول اسمیت بی نتیجه مانده اما از طرفی دختر پنج - شش ماهه به جا مانده از نیکول اسمیت حالا از افراد خوش شانس دریافت این پول هنگفت میباشد از طرفی پدر این دختر مشخص نشده و از آنجایی که خانم نیکول اسمیت احتمالآ دوست پسرای فراوانی داشته همه به دنبال پدر این کودک معصومند !! راستی از بابای این دخترک خبر ندارید !!
چقدر فراموش کار شدم . شاعری که عاشقش بودم را فراموش کردم . سالمرگ فروغ فرخزاد گذشت و یادی از این بزرگ بانوی عزیز نکردم . روزی با دوستی در مورد فروغ بحث میکردیم . کلماتی را از او شنیدم که هرگز نشنیده بودم . ایمان به من گفت :
آرلن فروغ باید میرفت . باید از جهانی که جایش نبود میرفت و خودش را رها میکرد . با تعجب گفتم چرا ؟ ایمان گفت : فروغ در این کره خاکی هر روز و ساعت و دقیقه ها در زجر بود . آلن فروغ جلو تر از زمان خودش زندگی میکرد . جلوتر از همه . و این یعنی زجر کشیدن . تفکرات فروغ به درد آن زمان خودش نمی خورد . او راحت شد . او با رفتنش خودش را رها کرد اما ما را مغموم و ناراحت .
به یاد تویی که دوستت داریم .
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
زنده یاد فروغ فرخ زاد .